آتناآتنا، تا این لحظه: 17 سال و 5 روز سن داره
امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

آتنا و داداش گلش

بازدید چند ساعته آتنا گلی از شرکت باباجونش

  مدتی بود که بابا  به آتنا قول داده بود که ببردش شرکتشون تا از نزدیک قطارها رو ببینه بلاخره اون روز فرا رسید و آتنای گلم از ذوقش صبح خیلی زود بیدار شدش و لباسهاشو پوشید و منتظر موند که بابا از خواب بلند بشه و دخترش رو ببره شرکت و اینم از  عکسهایی آتنای گلم تو شرکت بابا    کلی بهت خوش گذشته بود چند بار هم زنگ زدی به خونه و با امیرمحمد در مورد شرکت و قطارها و... تعریف کردی و طفلکی پسرک شیرین زبونم که بعد از صحبت تلفنی با آبجیش در رابطه با شرکت , شروع میکرد برای مامان حرفهای آتنا رو تکرار میکرد و چقدر هم با ذوق و شوق حرفهای آتنا رو تعریف میکرد  و چند بار...
25 مرداد 1394

محمد حسین گلم و پارسای عزیزم : مرواریدای خوشگلتون مبارک

و چه روز خوبی بود روز جشن دندونی محمد حسین عزیزم    که بعداز نهار رفتیم خونهی خاله سعیده و بعد هم جشن و بزن و برقص و مهمونی و ... که شماهم عاشق اینجور مراسمها هستید و روز شاد و قشنگی داشتید و حسابی شادی کردید               یک هفته بعد هم جشن دندونی پارسای عزیزم بود که تو خونه ی مامانیا برگزار شد و باز روز خوب و شادی براتون بود و سمیرا خاله ی هنرمند کلی بیسکویت با انواع دسر و کیک با طرح دندون و کلی خوراکیهای خوشمزه دیگه برای جشن پارسا ت...
24 مرداد 1394

روزهای پایانی تیرماه

فردای عید فطر یه سفر کوتاه و یه روزه با حاجی بابا  , مامانیا  , سمیرا خاله و پارسای گل , سپیده خاله و عمو محمد و محمد مهدی شیطون راهی لاله جین شدیم  صبح زود حرکت کردیم و برای صبحانه به لاله جین رسیدیم با این که سفر کوتاهی بود اما خیلی خیلی خوش گذشت و خدا رو شکر روز خوبی رو گذروندیم و هم به خرید رسیدیم و هم به پارک برای بازی شماها و اینم چند تایی عکس از شماها تو سفرمون به لاله جین                  از طرف کانون فرهنگی کودکان برنامه تاتر در پارک برگزار می کردن که منم شما دوتا ...
10 مرداد 1394

امیر محمد گلم 3 سالگیت مبارک

       پسر ناز و شیرینم  عزیزنرینم تولدت مبارک        تولدت مبارک ای گل و گلدون من هزار سال زنده باشی , بسته به تو جون من             تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک  تولدت مبارک     گل خندون من لمس بودنت مبارک         حالا نوبت رقص و شادیه  هووووووووووووووووووووووووووووووووو ااااااااااااااااا دست سوووووو ت هوراااااااااااا حالا همگی باهم بخونیم  تولدت ...
4 مرداد 1394

روزهای خردادی زیبا

یه شروع زیبا برای این فصل دوست داشتنی که حسابی از این روزها استفاده کردیم و خدا رو شکر که به شماها خیلی خوش گذشته تو این روز قشنگ رفتیم پارک و قسمت شهرک ترافیکیش که دوچرخه سواری کردید و چقدر هم قشنگ این پسرک بازیگوش من یاد گرفت که دوچرخه سواری کنه و دیگه وقت این رسیده که دوچرخه ی بزرگتری برای آتنا ی گلم بخریم و این دوچرخه رو امیرمحمد سوار بشه و این بماند که چقدر هم سر دوچرخه سواری باهم دعوا تون میشد      و اینم کیک مامان پز به مناسبت تولد بابا که از بدشانسی  تو حین آماده سازی این کیک همزنم سوخت و نشد اونطور که دوست داستم کیک رو درست کنم اما بازم خیلی خوب شده بود  ...
24 خرداد 1394

اردیبهشت 94

مهربانترین بابای دنیا     صادقانه دوستت داریم و        هزاران شاخه گل شقایق تقدیمت می کنیم به مناسبت روز پدر  تو فکر تدارک یه کیک بودم که با کمک سمیرا خاله و با سلیقه ی آتنای گلم کیک دورا درست کردم و خیلی هم خوب شده بود و کلی هم ذوق کردید و حسابی هم شمع فوت کردید           روزهای تعطیل با کل خانواده راهی جاهای سرسبز شهرمون میشیم و از مناظر زیبا و هوای عالی بهاری کمال استفاده رو میبریم و کلی هم به شماها خوش می گذره به قدری خوش میگذره که با گریه سوار ماشین میشید ک...
19 ارديبهشت 1394

روزهای فروردینی زیبای ما

خدای خوبم شکرت به خاطر فصل های رنگارنگی که به ما هدیه کردی و الان داریم از سبزترینش لذت میبریم  فصل بهار رو خیلی دوست دارم و حیف میدونم که تو این فصل قشنگ از پیاده روی و رفتن به طبیعت بی نصیب بمونیم برای همین هم  توی برنامه ی هر روزمون یا رفتن به پارک داریم یا پیاده رفتن به خونه ی حاجی بابا و هم خلاصه اینکه روزهامون خیلی قشنگه                      این پارک رو به خاطر باب اسفنجی که باهاش مدل تاب درست کردن خیلی دوست دارید تو این ماه دوبار اومدیم اینجا که بازی کنید          ...
22 فروردين 1394

سال نو مبارک

    سال نو مبارک  سنجد و سیب و سرکه       چند   تخم مرغ   رنگی             با   سمنو   و  سرکه   چه سفره یی قشنگی  با   یک  قرآن   زیبا          کنار   تنگ   ماهی  همراهش سیر و سبزه    چیده  شده  چه عالی    امسال بعد از چند سال برای سال تحویل خونه ی خودمون بودیم و شبش هم خانواده ی بابا از ماکو تشریف آوردن شهر ما و شام رو دور هم خوردیم و چون لحضه ی سال تحویل امسا...
17 فروردين 1394

بوی بهار

امروز آخرین جمعه از سال 93 هستش و چندساعتی بییشتر به پایان این سال نمونده این سال باهمه ی قشنگیهاش و سختیهاش داره تموم میشه گرچه مادربزرگ خوبمم تو همین سال از دست دادیمش اما تمام خاطرات قشنگ اون تو ذهنمون همیشه ماندگاره  امشب قراره که بابابزرگ و عزیزجون و عمو هادی برسند خونه ی ما و سال نو رو در کنار اونها باشیم همه چی رو با کمک شما کوچولوها انجام دادیم و منتظر رسیدنشون هستیم آتنای گلم این چند مدت خیلی خانم شدی از همه مهمتر اینکه خودت غذاتو تا آخرش  میخوری و دیگه مثل سابق تو مورد غذا خوردن  منو اذیت نمی کنی چون از نوزادی خیلی بچه ی بد غذایی بودی اما خدا رو شکر الان دیگه مثل گذشته درگیر غذا خوردنت نیستم &n...
29 اسفند 1393

روزهای زمستانی نازنینهای گلم

  سلام به نازنینهای گلم : چندوقت که فرصت اینکه بیام وبتون رو به روز کنم رو ندارم  یه وقت فکر نکنید که مامان تنبل شده نه خوشگلای مامان  خدارو شکر از صبح که برپا می زنید بریزو بپاش دارید تا آخر شب و اون مامان که روزانه باید چندین بار خونه رو مرتب کنه یه مدتی هم بود یه ویروس ناجور به پستمون خورده بود و همگی مریض شده بودیم و تو وضعیت ناجوری بودیم  برای همین وقت آزادم کم بود  تو دی ماه هم یه مسافرت چهار روزه داشتم به  شهر پدریتون , ماکو  که اونجا هم خیلی بهتون خوش گذشت و یه روز هم برف بارید و شماهم  که عاشق برف بازی  و کلی خوش گذروندید          ...
3 اسفند 1393