آتناآتنا، تا این لحظه: 17 سال و 5 روز سن داره
امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

آتنا و داداش گلش

یلداتون مبارک

یک روز مونده بود به شب یلدا رحمت خداوند شامل شهرمون شد و برف قشنگی همه جا رو سفید پوش کرد ماهم به پاس این نعمت خداوند سجده ی شکر گذاشتیم و با خاله سمیه و ریحانه جان راهی پارک محله مون شدیم و خلاصه که به شما بچه ها حسابی خوش گذشت و کلی برف بازی کردید و آدم برفی درست کردید      قبل از این که ما برسیم ریحانه خانم گل یه آدم برفی خوشگل و کوچیک درست کرده بود                امسال ۲۸صفر مصادف شده با شب یلدا برای همین به این فکر افتادم که کمی حلوا درست کنم که هم شما دوست دارید و هم مورد قبول حق باشه و هم خیرات اموات . انشالله که دست به کار شدم برای ته...
4 دی 1393

وروجکهای دوست داشتنی مامان

   سلام به همه ی دوستهای گلم و دوتا وروجکهای نازم این عکسها برای آخرهای آذر ماهه که رفته بودیم مغازه بابا ازات انداختم بعضی وقتها برای عکس انداختن حسابی همکاری می کنید اما وقتهایم هست که کلی ازاتون عکس میندازم اما دریغ از یکیش که قابل چاپ کردن باشه  این چتر خوشگلم به سفارش خودت که بابا داشت برای ماموریت تهران میرفت خریدش که خیلی دوستش داری                                                              نازدونه های دوست داشتنی خودمید       &nb...
1 دی 1393

جمعه ی شاد شاد پاییزی

آخرین جمعه از آبان ماه رو تصمیم گرفتیم راهی طبیعت بشیم و از زیبایی رنگهای این فصل لذت ببریم و چقدر هم هوا با ما یار بود و روز زیبایی رو برای شماخوشگلا رقم زد به شما ها حسابی خوش گذشت                                              کلی برگ جمع می کردی بعد می پاشیدی روی سرت یا برگهارو توی کلاهت جامیدادی و میزاشتی روی سرت و کلی جیغ و داد و هورا که صدات پیچیده بود تو کل باغ                                           ...
4 آذر 1393

هدیه های زیبای الهی

 خدایا به داده هایت شکر به نداده هایت شکر  به گرفته هایت شکر چون داده هایت نعمت نداده هایت حکمت          و گرفته هایت امتحان است                                                                                                                                  &n...
1 آذر 1393

محرم 93

امسال چون هوا سرد بود صبح روز تاسوعا رو موندیم خونه و برنامه ها رو از تلویزیون دنبال کردیم ولی شبش رفتیم مسجد و شماها مراسم عزاداری رو از نزدیک دیدید و شما آتنای عزیزم امسال بیشتر و بهتر مفهوم محرم و عزاداری های این  ایام رو متوجه میشی ولی ذهنت پر از سوالات عجیب و غریب و جالبه که یکسره می پرسی  مثلا میپرسی:  چون سر امام حسین رو بریدن برای همین خورشید اومده و سر امام حسین شده؟ یا که چرا فقط گاو و گوسفند قربونی می کنند فیل و شتر هم بیارن برای قربونی دیگه؟ یا چرا همه جا رو سیاه کشیدن اما اشتباهی آب میدونها رو قرمز کردن باید آب میدونها رو هم سیاه می کردن یا دیدی که به جای پرچم ایران پرچم قرمز رنگ زدن میپرسی اگه پ...
1 آذر 1393

تولد 5 سالگی آتنای گلم در پناه امام مضلوم

پنجمین جشن تولد دخترک نازنینم ده روز زودتر یعنی روز 1 آبان بین دوستان گلش تو مهد برگزارشد چون روز تولدت امسال مصادف شده بود با هفتمین روز محرم برای همین به احترام امام حسین  علیه السلام  جشن را  زودتر  برپا کردیم که خدارو شکر روز خوبی بود  و به شما  و دوستانت هم خوش گذشت  خاله سمیرای مهربونتم برای تولدت کاپ کیک درست کرد که دستش درد نکنه شما بچه ها هم استقبال خوبی از این کاپ کیک ها کردید  نوش جونتون                                                 ...
20 آبان 1393

شروع زیبای پاییزی

سلام به نازدونه های گلم  مهرماه قشنگمونم از راه رسید و منم تصمیم گرفتم که آتنای نازم رو راهی مهدکودک کنم البته خودتم خیلی اصرار داشتی که به مهد بری  از طرفی هم هردوتون خیلی شلوغ کار و غیرقابل کنترل شدید و از همه بدتر سرهر چیزی باهم کلنجار میرید و دعواتون می گیره منم سعی می کنم تو دعواها و بازیهای شما ها مداخله نکنم اما وقتهایی پیش میاد که به ضرب و شتم پیش میرید و منم باید مداخله کنم و بعد از چند لحظه ی کوتاه دوباره باهم صمیمی میشید و میرید بازی می کنید و اما ناگفته هم نمونه که این دادشتم خیلی زبل شده و بیشتر آتیشها زیز سره اونه و اما چندتای عکس از آتنا ی گلم روز اول ورودت به مهد خودمم تا ساعت پایان مهد موندم کنارت و امی...
16 مهر 1393

اندر احوالات روزهای شهریور 93 وروجکهای نازم

خدای بزرگ رو به خاطر هدیه های که بهم داده شاکرم و سپاسگذارم و نهایت تلاشم به ثمر نشستن گلهای باغ زندگیمه ، خدایا توکل به خودت حالا بریم سراغ عکسهای قشنگتون‌  برای جشن سیسمونی رفته بودیم خونه خاله سعیده    انشالله که این فرشته کوچولوی خاله هم به سلامتی بیاد  که خیلی دوستش داریم و منتظرشیم این طوطی قشنگ هم  عضو جدید  خونه ی ماست که وقتی ما بیرون بودیم خودش خودشو مهمون کرده بود و از در تراس امده بود داخل خونه ( ناگفته نمونه بچه ها هم کلی کیف کردن از آمدن این طوطی)  ماهم کلی از اهالی کوچه پرس و جو کردیم که صاحب طوطی رو پیدا کنیم که ... بلاخره ناگزیر طوطی رو نگه داشتیم&nb...
30 شهريور 1393

آتنای نازم روزت مبارک

خداوند لبخند زد دختر آفریده شد لبخند خدا روزت مبارک   ‌  دختران فرشتگانی هستند از آسمان  برای قلب ما  باعشق بی پایان میشه اسم پاکتو رو دل خدا نوشت میشه باتو پر کشید توی راه سرنوشت میشه با عهطر تنت تا خود خدا رسید میشه چشم ناز تو رو تن گلها کشید   ...
6 شهريور 1393

روزهای مردادی ما

روزهای داغ و تبدار مرداد مون هم داره به سرعت میگذره و شما کوچولوهای دوردونه ی شیرینم بزرگ و بزرگتر میشین و اما بگم از این هفته ای که گذشت  شروع هفته رو با قطعی کردن تصمیمم جهت از پوشک گرفتن پسرک شیطون و پرجنب و جوشم آغاز کردم که چند مدتی بود با سختی پوشکش می کردم اصلا فکرشم نمی کردم این مرد کوچولوی مامان این مرحله از زندگیش رو مثل تمام مرحله های دیگه به این راحتی پشت سر بگذاره البته تو این مورد آموزش های  آبجی نازش رو نباید نادیده گرفت چراکه چند مدت بود که خطاب به دادشش می گفت« دادشی من بزرگ شدم ببین میرم دستشویی ولی تو هنوز کوچولویی و تو پوشکت خراب کاری می کنی» و همینطور به دادشش تا حدود زیادی فهمو...
20 مرداد 1393